لولی حماسی   

سال ها زین پیش تر بر ساحل پر حاصل جیحون
بسی پدرم از جان و دل كوشید
تا مگر كاین پوستین را نو كند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد:
این مباد، آن باد

یك سنگ قبر تخت چسبیده به زمین در محوطه آرامگاه فردوسی، در طوس، نوستالژی شاعر بزرگی را تداعی می كند كه بی گمان از معدود شاعران تاثیرگذار پس از نیما به شمار می رود.
مهدی اخوان ثالث كه با همه نومیدی اش م.امید را برای تخلص خود برگزید سال
۱۳۰۷ در مشهد زاده شد سال هایی كه سلطنت رضاشاه تثبیت شده بود و فضای سیاسی، فرهنگی ایران به سمت نوعی تمركز بیشتر پیش می رفت.
اخوان شوریده در خانواده ای سنتی شیفته موسیقی شد و تذكرها و نصیحت های بی امان پدر كه سرگذشت هنرمندان مملكت و دربه دری و آوارگی آنها را پیش چشم پسر به رخ می كشید سبب شد فرزند به طور پنهانی خود را به زخمه های موسیقی بسپارد. تداوم چنین وضعیتی دشوار می نمود زیرا توجه خانواده و پدر سختگیر را از او دور می كرد.
او علاقه سركوب شده خود را ناگهان در بال دیگر موسیقی یعنی شعر بازیافت. سنین جوانی اخوان در محافل ادبی خراسان سپری شد.
به ویژه حلقه ای كه غیر از او كسانی چون
دكتر شفیعی كدكنی، دكتر علی شریعتی و دكتر غلامحسین یوسفی را نیز در خود جمع آورده بود.
زندگی اخوان را از دو وجه سیاسی و ادبی می توان پی گرفت هر چند این دو در زیست شاعرانه وی یكی شده بود.
اخوان فردی معترض و عاصی بود كه در چارچوب خاصی نمی گنجید، چه آن سال هایی كه ایده حكومت مركزی و دولت ملی متمركز ترویج می شد و چه در دهه
۳۰ كه پهلوی دوم به قدرت رسید و كابینه دكتر مصدق سرنگون شد و چه سال های پس از آن. به زندان رفتن او نیز در تداوم همان چارچوب ناپذیری بود.
مجموعه های «در حیاط كوچك پاییز در زندان» و «دوزخ اما سرد» حاصل تنهایی ها و افسردگی های شاعر در زندان قصر است.
سرخوردگی اخوان و طیفی از شاعران و روشنفكرانی كه به آرمان های ملی و مصدق دل بسته بودند در فضای سرد و خفقان زای پس از كودتا چیزی نبود جز شكست و تنهایی كه نمود آن به طور كامل در شعر زمستان و مجموعه ای به همین نام بازتاب یافت شعری كه پس از انتشارش اتفاقی در آن سال ها به شمار می رفت و تاثیر خاصی چه بر فضای اجتماعی و چه فضای ادبی داشت.
در وجه ادبی و شعری، اخوان شاعری بود كه توانست نخستین میراث معنوی نیما را در قالب تئوری و شعر به نسل پس از نیما انتقال دهد. كتاب «بدعت ها و بدایع نیما یوشیج» نخستین حرف های شعر نیمایی را آن چنان كه مناسب رشد و نضج آن بود به جامعه ادبی عرضه داشت.
اوج درخشش م.امید در چند كتاب او بود آثار ماندگاری كه تاثیر شگرفی بر ذهن و زبان شاعران دیگر گذاشت «از این اوستا»، «زمستان» و «آخر شاهنامه». این آثار برای نخستین بار كاربرد حماسه و اسطوره را در صورتی زیبایی شناسانه ارائه كرد و توجه شاعران آینده سازی را همانند شاملو به آن معطوف داشت زبان شاعر در این آثار آن چنان برهنه، تلخ، گزنده و عاصی بود كه برای مخاطب امروز هم فضای تصویری آن سال ها را تداعی می كند.اخوان اما در آثاری چون «ارغنون» و «تو را ای كهن بوم و بر دوست دارم» نه حرف تازه ای برای گفتن دارد و نه زبان دچار تحولی است، در این مجموعه ها شاعر بیشتر به تفنن و طبع آزمایی در قالب ها و مضامین مختلف دست زده است. از یك زاویه دیگر می توان اخوان ثالث را بی بدیل ترین شاعری دانست كه با «تاریخ» و حماسه ارتباط موثری برقرار كرده است. هیچ یك از شاعران معاصر پس از او فروغ، سپهری، شاملو و... نه تا این حد از بیان حماسی استفاده كرده اند و نه از تاریخ و تحولات تاریخی در شعر خود سخن گفته اند.
اخوان در شعر «میراث» از مجموعه «زمستان» سیر تاریخ خدایگان ایران را موشكافانه به تصویر درمی آورد و از عدم حضور مردم در تاریخ و تاریخ نگاری ایرانی شكایت می كند و تاریخ ایران را مخصوص شاهان و خدم وحشم آنان معرفی می كند آنجا كه از زبان سلاطین خطاب به مورخان درباری می سراید:
ماه نو را نیمه شب ما تا سحر با چاكران دیدیم
مادیان سرخ یال ماسه كرت تا سحر زایید
در كدامین عهد بوده ست این چنین یا آنچنان بنویس

در اندیشه اخوان البته نوعی باستان گرایی و رجعت به ایران باستان و دین بهی نیز یافت می شود كه می توان آن را از نتایج فضای سیاسی، اجتماعی دانست كه شاعر چه در دوران رضاشاه و چه پس از آن به تجربه نشسته بود.
مهدی اخوان ثالث در سال های پس از انقلاب
۵۷ چندان در ارائه و انتشار آثاری تازه فعال نبود و تنها مصاحبه های او با مجلات ادبی و یكسری نوشته های پراكنده و محدودش نشان از فعالیت ادبی اش داشت. چهارم شهریور ۱۳۶۹ اما نقطه پایانی بود بر رنج ها و تلخی های یك عمر شاعری او.

روزنامه شرق ـ مجید اجرایی

صبح

چو مرغي زير باران راه گم كرده
گذشته از بيابان شبي چون خيمه ي دشمن
شبي را در بياباني - غريب اما - به سر برده
فتاده اينك آنجا روي لاشه ي جهد بي حاصل
همه چيز وهمه جا خسته و خيس است
چو دود روشني كز شعله ي شادي پيام آرد
سحر برخاست
غبار تيرگي مثل بخار آب
ز بشن دشت و در برخاست
سپهر افروخت با شرمي كه جاويد است و گاه آيد
برآمد عنكبوت زرد
و خيس خسته را پر چشم حسرت كرد
وزيد آنگاه و آب نور را با نور آب آميخت
نسيمي آنچنان آرام
كه مخمل را هم از خواب حريرينش نمي انگيخت
و روح صبح آنگه پيش چشم من برهنه شد به طنازي
و خود را از غبار حسرت و اندوه
در آيينه ي زلال جاودانه شست و شويي كرد
بزرگ و پاك شد و ان توري زربفت را پوشيد
و آنگه طرف دامن تا كران بيكران گسترد
و آنگه طرف دامن تا كران بيكران گسترد
در اين صبح بزرگ شسته و پاك اهورايي
ز تو مي پرسم اي مزدااهورا ، اي اهورامزد
نگهدار سپهر پير در بالا
بكرداري كه سوي شيب اين پايين نمي افتد
و از آن واژگون پرغژم خمش حبه اي بيرون نمي ريزد
نگدار زمين
چونين در اين پايين
بكرداري كه پايين تر نمي ليزد
ز بس با صد هزاران كوهميخش كرده اي ستوار
نه مي افتد نه مي خيزد
ز تو مي پرسم اي مزدااهورا ، اي اهورامزد

كه را اين صبح
خوش ست و خوب و فرخنده ؟
كه را چون من سرآغاز تهي بيهوده اي ديگر ؟
 بگو با من ، بگو ... با ... من
كه را گريه ؟
 كه را خنده ؟

لینک
سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥ - صبرا مرادی