آيا تو را پاسخی هست؟!   

ابر است و باران و باران

 پایان خواب زمستانی باغ

 آغاز بیداری جویباران

 سالی چه دشوار سالی

 بر تو گذشت و

توخاموش از هیچ آواز و از هیچ شوری

 بر خود نلرزیدی و شور و شعری

 در چنگ فریاد تو پنجه نفکند

 آن لحظه هایی که چون موج

 می بردت از خویش بی خویش در کوچه های نگارین تاریخ ...

پ ن : پاسخ:

 هیچ می دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟

 زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک

آنچه می خواهم نمی بینم و آنچه می بینم نمی خواهم

(شفیعی کدکنی)

لینک
پنجشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٦ - صبرا مرادی

       

عید آمد و ما قبا نداریم    

                               با کهنه قبا صفا نداریم  !

*

*

*

 

پ ن :  چه احساسی به آدم دست میده وقتی بعد یه مدت نسبتا طولانی میاد یه سایت(که به همه کار داشت اما به هیچ کس کار نداشت!) باز کنه ، با این جمله مواجه میشه :

مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد

 

ـ دیگه اینا تا کجا میخوان پیش برن؟؟؟؟

ـ تسلیت خدمت صاحب وبلاگ

لینک
دوشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٦ - صبرا مرادی

   امروز!   

من آن روزی به دنیا می آیم که خود را بشناسم

پس هر وقت متولد شدم

                به شما هم میگویم 

                                         تا برایم هدیه ای بخرید!

به عظمت دوست داشتن

                      به لطافت یک لبخند

                                 و به زیبایی یک بوسه

برایم پر کاربرد ترین ابزار دنیا را بخرید

                 که با آن برونم را همچون درونم تراش دهم

پس

هرکس که مرا دید کارمایه ی تغییر را در خود احساس کند

همراه با هدیه هایتان مبارک باد های بلند بخوانید

               فریاد بزنید 

                             و هردم به یادم آورید که من متولد شده است!

                                       اما

                                          آن روز کی فرا می رسد؟

پ ن : تختی هم در همین روز مرد البته با ۲۰ سال فاصله!

لینک
یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥ - صبرا مرادی

       

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی

ای مهربان

برای من چراغ بیاور

و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

پ ن : تا درودی دیگر دو صد بدرود !

لینک
یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥ - صبرا مرادی

   لولی حماسی   

سال ها زین پیش تر بر ساحل پر حاصل جیحون
بسی پدرم از جان و دل كوشید
تا مگر كاین پوستین را نو كند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد:
این مباد، آن باد

یك سنگ قبر تخت چسبیده به زمین در محوطه آرامگاه فردوسی، در طوس، نوستالژی شاعر بزرگی را تداعی می كند كه بی گمان از معدود شاعران تاثیرگذار پس از نیما به شمار می رود.
مهدی اخوان ثالث كه با همه نومیدی اش م.امید را برای تخلص خود برگزید سال
۱۳۰۷ در مشهد زاده شد سال هایی كه سلطنت رضاشاه تثبیت شده بود و فضای سیاسی، فرهنگی ایران به سمت نوعی تمركز بیشتر پیش می رفت.
اخوان شوریده در خانواده ای سنتی شیفته موسیقی شد و تذكرها و نصیحت های بی امان پدر كه سرگذشت هنرمندان مملكت و دربه دری و آوارگی آنها را پیش چشم پسر به رخ می كشید سبب شد فرزند به طور پنهانی خود را به زخمه های موسیقی بسپارد. تداوم چنین وضعیتی دشوار می نمود زیرا توجه خانواده و پدر سختگیر را از او دور می كرد.
او علاقه سركوب شده خود را ناگهان در بال دیگر موسیقی یعنی شعر بازیافت. سنین جوانی اخوان در محافل ادبی خراسان سپری شد.
به ویژه حلقه ای كه غیر از او كسانی چون
دكتر شفیعی كدكنی، دكتر علی شریعتی و دكتر غلامحسین یوسفی را نیز در خود جمع آورده بود.
زندگی اخوان را از دو وجه سیاسی و ادبی می توان پی گرفت هر چند این دو در زیست شاعرانه وی یكی شده بود.
اخوان فردی معترض و عاصی بود كه در چارچوب خاصی نمی گنجید، چه آن سال هایی كه ایده حكومت مركزی و دولت ملی متمركز ترویج می شد و چه در دهه
۳۰ كه پهلوی دوم به قدرت رسید و كابینه دكتر مصدق سرنگون شد و چه سال های پس از آن. به زندان رفتن او نیز در تداوم همان چارچوب ناپذیری بود.
مجموعه های «در حیاط كوچك پاییز در زندان» و «دوزخ اما سرد» حاصل تنهایی ها و افسردگی های شاعر در زندان قصر است.
سرخوردگی اخوان و طیفی از شاعران و روشنفكرانی كه به آرمان های ملی و مصدق دل بسته بودند در فضای سرد و خفقان زای پس از كودتا چیزی نبود جز شكست و تنهایی كه نمود آن به طور كامل در شعر زمستان و مجموعه ای به همین نام بازتاب یافت شعری كه پس از انتشارش اتفاقی در آن سال ها به شمار می رفت و تاثیر خاصی چه بر فضای اجتماعی و چه فضای ادبی داشت.
در وجه ادبی و شعری، اخوان شاعری بود كه توانست نخستین میراث معنوی نیما را در قالب تئوری و شعر به نسل پس از نیما انتقال دهد. كتاب «بدعت ها و بدایع نیما یوشیج» نخستین حرف های شعر نیمایی را آن چنان كه مناسب رشد و نضج آن بود به جامعه ادبی عرضه داشت.
اوج درخشش م.امید در چند كتاب او بود آثار ماندگاری كه تاثیر شگرفی بر ذهن و زبان شاعران دیگر گذاشت «از این اوستا»، «زمستان» و «آخر شاهنامه». این آثار برای نخستین بار كاربرد حماسه و اسطوره را در صورتی زیبایی شناسانه ارائه كرد و توجه شاعران آینده سازی را همانند شاملو به آن معطوف داشت زبان شاعر در این آثار آن چنان برهنه، تلخ، گزنده و عاصی بود كه برای مخاطب امروز هم فضای تصویری آن سال ها را تداعی می كند.اخوان اما در آثاری چون «ارغنون» و «تو را ای كهن بوم و بر دوست دارم» نه حرف تازه ای برای گفتن دارد و نه زبان دچار تحولی است، در این مجموعه ها شاعر بیشتر به تفنن و طبع آزمایی در قالب ها و مضامین مختلف دست زده است. از یك زاویه دیگر می توان اخوان ثالث را بی بدیل ترین شاعری دانست كه با «تاریخ» و حماسه ارتباط موثری برقرار كرده است. هیچ یك از شاعران معاصر پس از او فروغ، سپهری، شاملو و... نه تا این حد از بیان حماسی استفاده كرده اند و نه از تاریخ و تحولات تاریخی در شعر خود سخن گفته اند.
اخوان در شعر «میراث» از مجموعه «زمستان» سیر تاریخ خدایگان ایران را موشكافانه به تصویر درمی آورد و از عدم حضور مردم در تاریخ و تاریخ نگاری ایرانی شكایت می كند و تاریخ ایران را مخصوص شاهان و خدم وحشم آنان معرفی می كند آنجا كه از زبان سلاطین خطاب به مورخان درباری می سراید:
ماه نو را نیمه شب ما تا سحر با چاكران دیدیم
مادیان سرخ یال ماسه كرت تا سحر زایید
در كدامین عهد بوده ست این چنین یا آنچنان بنویس

در اندیشه اخوان البته نوعی باستان گرایی و رجعت به ایران باستان و دین بهی نیز یافت می شود كه می توان آن را از نتایج فضای سیاسی، اجتماعی دانست كه شاعر چه در دوران رضاشاه و چه پس از آن به تجربه نشسته بود.
مهدی اخوان ثالث در سال های پس از انقلاب
۵۷ چندان در ارائه و انتشار آثاری تازه فعال نبود و تنها مصاحبه های او با مجلات ادبی و یكسری نوشته های پراكنده و محدودش نشان از فعالیت ادبی اش داشت. چهارم شهریور ۱۳۶۹ اما نقطه پایانی بود بر رنج ها و تلخی های یك عمر شاعری او.

روزنامه شرق ـ مجید اجرایی

صبح

چو مرغي زير باران راه گم كرده
گذشته از بيابان شبي چون خيمه ي دشمن
شبي را در بياباني - غريب اما - به سر برده
فتاده اينك آنجا روي لاشه ي جهد بي حاصل
همه چيز وهمه جا خسته و خيس است
چو دود روشني كز شعله ي شادي پيام آرد
سحر برخاست
غبار تيرگي مثل بخار آب
ز بشن دشت و در برخاست
سپهر افروخت با شرمي كه جاويد است و گاه آيد
برآمد عنكبوت زرد
و خيس خسته را پر چشم حسرت كرد
وزيد آنگاه و آب نور را با نور آب آميخت
نسيمي آنچنان آرام
كه مخمل را هم از خواب حريرينش نمي انگيخت
و روح صبح آنگه پيش چشم من برهنه شد به طنازي
و خود را از غبار حسرت و اندوه
در آيينه ي زلال جاودانه شست و شويي كرد
بزرگ و پاك شد و ان توري زربفت را پوشيد
و آنگه طرف دامن تا كران بيكران گسترد
و آنگه طرف دامن تا كران بيكران گسترد
در اين صبح بزرگ شسته و پاك اهورايي
ز تو مي پرسم اي مزدااهورا ، اي اهورامزد
نگهدار سپهر پير در بالا
بكرداري كه سوي شيب اين پايين نمي افتد
و از آن واژگون پرغژم خمش حبه اي بيرون نمي ريزد
نگدار زمين
چونين در اين پايين
بكرداري كه پايين تر نمي ليزد
ز بس با صد هزاران كوهميخش كرده اي ستوار
نه مي افتد نه مي خيزد
ز تو مي پرسم اي مزدااهورا ، اي اهورامزد

كه را اين صبح
خوش ست و خوب و فرخنده ؟
كه را چون من سرآغاز تهي بيهوده اي ديگر ؟
 بگو با من ، بگو ... با ... من
كه را گريه ؟
 كه را خنده ؟

لینک
سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥ - صبرا مرادی

   كتيبه اي زير خاكستر   

در بامداد رجعت تاتار
 ديوارهاي پست نشابور
 تسليم نيزه هاي بلند است
 در هر كرانه اي
 فواره هاي خون
 ديگر در اين ديار
گويا
 خيل قلندران جوان را
غير از شرابخانه پناهي نيست
 اي تاك هاي مستي خيام
بر دار بست كهنه ي پاييز
من با زبان مرده ي نسلي
كه هر كتيبه اش
 زير هزار خروار خاكستر دروغ
 مدفون شده ست
با كه بگويم
طفلان ما به لهجه ي تاتاري
 تاريخ پر شكوه نياكان را
 مي آموزند ؟
 اهل كدام ساحل خشكي
اي قاصد محبت باران

م . سرشک (شفیعی کدکنی)

لینک
جمعه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٥ - صبرا مرادی

   بوي جوي موليان آيد همي   

بوي جوي موليان آيد همي

ياد يار مهربان آيد همي

ريگ آموي و درشتيهاي او

زير پايم پرنيان ايد همي

آب جيحون از نشاط روي دوست

خنگ ما را تا ميان آيد همي

اي بخارا شاد باش و دير زي

مير زي تو شادمان آيد همي

مير ماه است و بخارا آسمان

ماه سوي آْسمان آيد همي

مير سروست و بخارا بوستان

سرو سوي بوستان آيد همي


بوي جوي موليان ياد يار مهربان آيد همي



پ ن: و همچنان مرگ به  گرمای  آغوششان حسرت می خورد ! در اوین ؟! 

روحش شاد !

لینک
چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥ - صبرا مرادی

   استخوان خوک و دستهای جذامی   

تهران، نشر چشمه، رقعی، 82 صفحه

چاپ اول؛ اسفندماه 1383

 چاپ دوم؛ دی ماه 1384

چاپ سوم؛ اردیبهشت ماه 1385

برنده ي جایزه ادبی اصفهان به عنوان بهترین رمان، 1384

نامزد جایزه ی بهترین رمان انجمن منتقدان مطبوعات، 1384

 

اون پايين داريد چي كار مي‏كنيد؟ با شما هستم! با شما عوضي ها كه عينهو كِرم داريد تو هم مي‏لوليد. چي خيال كرده ايد؟ همه‏تون، از وكيل و وزيرگرفته تا سپور و‌ آشپز و پروفسور، آخرش مي‏شيد دو عدد. خيلي كه هنر كنيد، خيلي كه خبر مرگ تون به خودتون برسيد فاصله‏ي دو عددتون مي‏شه صد. صدام رو مي‏شنفيد؟ مي‏شيد يك پيرمرد آب زيپوي عوضي بو گندو. كافيه دور تند نيگاش كنيد. همين كه دور تند نيگاش كرديد مي‏فهميد چه گَندي زده ايد. مي‏فهميد چه چيز هجو و مزخرفي درست كرده ايد. حالا با اين عجله كدوم جهنمي‏قراره بريد؟ قراره چه غلطي بكنيد كه ديگرون نكرده اند؟ واساي چي سر يه مستطيل يا مربع خاكي دخل هم رو در مي‏آرين؟ بدبخت‌ها! شما به خودي خود بدبخت هستيد ديگه واسه ي چي اوضاع رو بدتر مي‏كنيد؟ . . . از اون طرف تا چشاتون به هم افتاد، اولين كاري كه مي‏كنيد، يعني آسون تري كاري كه مي‏كنيد اينه كه عاشق همديگه مي‏شيد. لعنت به شما و كاراتون كه هيشكي ازش سر درنمي‏آره. عاشق مي‏شيد و بعد ازدواج مي‏كنيد. صدام رو مي‏شنفيد! . . . ‏عاشق مي‏شيد و بعد عروسي مي‏كنيد و بعد بچه دار مي‏شيد و بعد حال تون از هم به مي‏خوره و طلاق مي‏گيريد. گاهي هم طلاق نگرفته باز مي‏ريد عاشق كس ديگه‏اي مي‏شيد. لعنت به هم‏تون. لعنت به همه‌تون ‏كه حتي مث مرغابي‏ها هم نمي‏تونيد فقط با يكي باشيد. بوق نزن عوضي! صداشو خاموش كن و گوش كن ببين چي دارم مي‏گم! همه‏ش هفتاد، هشتاد سال، يعني اگه شانس بياريد، اگه خيلي زودتر ريق رحمت رو سر نكشين، خيلي كه توي اين خراب شده باشيد هفتاد هشتاد سال بيش تر نيست. لا مسبا اگه هفتصد سال مي‏مونديد چي كار مي‏كرديد؟ گمون‏م خون هم رو تو شيشه مي‏كرديد، گرچه همين حالاش هم مي‏كنيد. يعني غلطي هست كه نكرده باشيد؟ به شرف‏م قسم هر كاري كه خواسته ايد كرده ايد و اگه نكرده ايد لابد نتونسته‏ايد بكنيد. مطمئن‏م از سردل سوزي و اين جور چيزها نبوده كه نكرده‏ين. حكماً عرضه‏ش‏رو نداشتيد. همين ديروز تو روزنامه خوندم يارو واساي يك عوضي دوپاي ديگه‏ي مث خودش زن‏ش و بچه‏ي دو ساله‏ش رو گوش تا گوش سر بريده. گمون‏م اگه سه تا بچه هم داشت باهاشون همين كار رو مي‏كرد. دنبال چي مي‏گرديد؟ آهاي عوضي ها! آهاي با شما هستم! با شما كه هركدوم‏تون فكر مي‏كنيد دهن آسمون باز شده و تنها شما از توش پايين افتاد‌ه‌ ايد. اگه تا حالا كسي به‌تون نگفته من مي‏گم كه هيچ‌ اشغالي نيستيد. من يكي كه براتون و براي كاراتون تره هم خُرد نمي‏كنم. حيف اين زمين كه زير پاي شماست. حيف اين زمين كه توش دفن‌تون كنند. شما را بايد بسوزونند. شما رو بايد بسوزونند و خاكسترتون رو بريزند توي دريا.

 

 

 

استخوان خوك و دست هاى جذامى نوشته مصطفى مستور داستان بلندى است كه از داستان هاى كوتاهى كه به يكديگر گره خورده اند، خلق  شده است.
داستان زندگى آدم هاى مستور در مجتمع مسكونى خاوران و در آپارتمان هاى جداگانه اى روى مى دهد و هر يك از آنها داستان خودشان را دارند كه با ظرافت به يكديگر پيوند مى خورند و گاهى نيز برحسب اتفاق سر راه يكديگر قرار مى گيرند

لینک
یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥ - صبرا مرادی

   سوگند به انجیر   

 

تو میگویی برگ انجیر پنجه من نیست ؟

این نه منم

         _ ریشه آن _

                  که در زمین دویده

وین نه بازوی من است

               _   ساقه آن _

                              که بر آسمان افراشته ؟

سوگند به انجیر

که دیروز من او بودم و امروز او منم

من فردا نیز اوست

 

میان پرده انگشتانم

                         هریک

قاره ایست  باستانی

آبی که چشمانم را به نم مینشاند

نوباوه همه ابرهای عالم است

                           از آدم تا بنی آدم

من آنم

          که اندکی از نسیمی کز نیستان می گذرد

                                                   سنگین ترم !

شاهین مرگ

          پیکر من و کالبد بی جان قناری را

           بر بال دو کفه خود

                        برابر نهاده بود

                                   دوشینه می برد

 

دیروز

         وقتی از راهی که آمده بودم

به نظاره باز می گشتم

از من

       هر لختی

            بر سنگی بود

                         یا درختی :

چشمانم بر فیروزه مانده بود

پنجه ام بر ساق انجیر

و پیشانی :

          آن سو ترک بر صخره ای پیر

                                نگاهم را

                                      به زلال چشمه وام داده بود

و یوز

     با ناخن من میدرید

نسیم از نای من میخروشید

و شبدر

    با بیداری من

           پگاهان  شب را میدرید

و شگفتا

         من از او می آموختم

چنانکه

         در تندر می سوختم

و در برکه

          خود را می اندوختم

اما دلم انگار

            تنها پیش حسرت خدا

                                  جا مانده بود

 

مشتی خاک از تن صحرا جدا کن

اینک شناسنامه همه رسولان در مشت  توست

 

آدم اگر تو گرسنه ای

                  گندم خورده است

                                   و گرنه سیب

 

میان هابیل و برادر

         الفتی است

                 فرا سوی برادری

که تنها خنجر

                

حد آن را تعیین میکند!

بوسه ای که می دهی

بوسی گرفته ای

در کدام سوی پیشخوان ایستاده ای

 تا بگویم مشتری کیست 

_و من چه بگویم

که در هر دو سو ایستاده ام

و من چه بگویم که در هیچ سو ایستاده ام ؟_

 

آتش از رود نمی  ندارد

اما وقتی

نمرود ش  بر می افروزد

از آب ابراهیم  

گل شعله بوستان می شود

 و ابراهیم  و نمرود

چون برادر اند

هردو

برهنه از رود می گذرند

اما

با تبری که ابراهیم بت می شکند

                                        نمرود هیزم

 

کاش فرزند نوح

                  در کشتی جایی داشت

 تا من امروز

 اینقدر

 با بدان نمی نشستم

 

راستی کدام نجات یافته ایم؟

نکند نوح و همراهان

                       در کشتی

                                بر قله آرارات

مصون مانده باشند

          از تف آتش ما بدان 

                     که در تنور آب او افروخته ایم ؟!

مشت باز شده است

مشتی از شن را

                که از صحرا جدا کرده بودی

                                       باد می پراکند

فرو ریز

که شناسنامه بنی آدم است

 

راستی آیا برگ انجیر

                    پنجه من نیست؟

 

 

 دکتر علی موسوی گرماوردی

لینک
پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥ - صبرا مرادی

       

مادر ...

غریو آمد از شهر توران زمین                 که سهراب شد کشته بر دشت کین

خبر زو به شاه سمن گان رسید                              همه جامه   بر خویشتن  بردرید

به مادر خبر شد که سهراب گرد               به تیغ پدر خسته  گشت و  بمرد

خروشید و جوشید و جامه  درید                            به  زاری  بر آن  کودک  نا رسید

بزد  چنگ  و  بدرید   پیراهنش                             درخشان  شد  آن  لعل  زیبا  تنش

برآورد  بانگ  غریو و خروش                             زمان تا زمان زو همی رفت هوش

فرو  برد  ناخن  دو  دیده  بکند                              برآورد  بالا در آتش فکند

مر آن زلف چون تاب داده کمند                             به انگشت پیچید و از بن بکند

روان گشته  از روی او جوی خون                         زمان تا زمان اندر  آمد نگون

همه خاک تیره  به سر بر فکند                              به دندان  ز بازوی خود گوشت کند

به سر برفکند  آتش و بر فروخت                          همه موی مشکین  به آتش بسوخت

همی گفت کای جان مادر کنون                             کجایی سرشته به خاک و به خون

در کاخ ها را سیه کرد پاک                                 ز کاخ و ز ایوان برآورد  خاک

بپوشید بس  جامه    نیلگون                                 همان نیلگون غرقه  گشته  به خون

به روز و به شب مو یه کرد و گریست                   پس از مرگ سهراب  سالی بزیست

سرانجام  هم در غم او بمرد                     روانش بشد سوی سهراب گرد .

      

لینک
جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥ - صبرا مرادی

       

يک عمر بر چفته ی باستانی يک درکوب آويزان مانده ام

                              کاش چون عنکبوتی کوچک از خويش می آويختم! ! !

 

 

پ ن:۷ سال گذشت.از ۱۸ تير ۷۸ و هنوز بر چفته باستانی يک در کوب آويزان مانده ايم!

يادشان گرامی.

لینک
جمعه ۱٦ تیر ،۱۳۸٥ - صبرا مرادی